Ms.Smarty

عکس هدر

سلام، خوش آمدید

برای خواندن نوشته های نویسنده ی وبلاگ

به دسته بندی وبلاگ مراجعه کنید.

با تشکر از حضور شما ❣

***

در روزگاری که سایه‌یِ مرگ از هر سو نزدیک‌تر از همیشه به نظر می‌رسد، بر آن شدم تا سنگینی این نوشته‌هایِ منتشرنشده را که نامحسوس، پرونده‌یِ احساسم را بلاتکلیف نگه داشته‌اند، به سامان برسانم.
نوشتن برای من، راهِ نجات است؛ راهی برای اینکه گنجینه‌یِ پنهانِ قلب و اندیشه‌ام را در تاریکیِ سکوت، به بند نکشم و با آن‌ها روبرو شوم.

جایی امن‌تر از این وبلاگ برای این رهایی پیدا نکردم؛ شاید بگویی: «چرا وبلاگی دیگر، نه؟ چرا همان فضایی که شاید روزی گذرت به آن بیفتد؟»
من در اینجا، حقِ انتخاب را کاملاً به تو واگذار کرده‌ام؛ که بخواهی بخوانی یا نخواهی، و اینکه اصلاً بخواهی به وبلاگی که پرونده‌اش برایت بسته شده، سر بزنی یا نه. حقِ انتخاب، دیگر از من گذشته و به تو رسیده است. (تا قبل از این با عدم انتشار نوشته ها، حق انتخاب را از تو سلب کرده بودم؛ هرچند ناخواسته)

اما اگر روزگاری گذرت به اینجا افتاد، این را بدان که هدفِ من از انتشارِ این نوشته‌ها (نوشته هایی که نشان از آقای خاص دارد)، آشفته ساختن تو نیست و هیچ دلم نمی‌خواهد دغدغه‌ای به دغدغه‌هایت بیافزایم. خداوند گواه است که چقدر برایم اهمیت دارد آرامش تو را بر هم نزنم؛ چرا که احترامی که برای تو قائلم، شاید فراتر از آن باشد که تصورش برایت ممکن باشد.

هدفِ من، تصفیه‌یِ دنیایِ درون و رسیدن به آرامشِ خویش است. من با نوشتن، به خود کمک می‌کنم تا سبک‌بال‌تر پیش بروم؛ بی‌آنکه خودم را فریب دهم یا احساسی را انکار، سرکوب و یا حتی سانسور کنم.

این وبلاگ، فضایِ امنِ من برای عبور از این فصل است و حقِ انتخابِ برخورد با آن را به تو " آقای خاص" می‌سپارم. من در مسیرِ آرامشِ خود هستم و از تو نیز می‌خواهم، که آرامشت را بر هر چیز دیگری مقدم بدانی.

(۱۴۰۵/۰۵/۰۵)

به جای دیگری تصمیم نگیر

آمدم بنویسم که از چند هفته‌ی دیگر، گروهی از همکاران به ساختمانی که تو در آن هستی نقل‌مکان می‌کنند و من هم عضوی از آن ها هستم.

اما همان‌جا دست نگه داشتم. با خودم گفتم: خاتون، این خبر چه اهمیتی برای او دارد؟

چه معذب شود، و چه برایش تفاوتی نداشته باشد… خاتون خانم، آرام بگیر؛ این موضوع اصلاً به تو مربوط نیست.

او حتماً هوای خودش را دارد؛ دست‌کم امیدوارم که داشته باشد

خاتون

چالش

آدمی وقتی در حال تحملِ فشارِ کار و زندگی است، خیلی متوجه نمی‌شود که در دلِ این ماجراها چه رشد و فرصت‌هایی نهفته است. حالا که نگاه می‌کنم، می‌بینم بیشترِ این رشدها دستاوردِ همان طوفان‌ها بوده‌اند. همین آگاهی باعث شده که چالش‌های اخیر، در کنارِ هر حسِ ناخوشایندی که دارند، یک پرسشِ مهم در من بیدار کنند: فرصتِ این چالش چیست؟ چه می‌توانم از آن یاد بگیرم؟

انگار حالا دوباره دچارِ یک قلقلکِ آموزشی شده‌ام؛ حسی از آمادگی برای یک پوست‌اندازیِ تازه، این جور که پیداست بویِ اضافه‌کاری می‌آید، دیگر فقط به خستگی‌اش فکر نمی‌کنم؛ فعلاً تا شش ماهِ آینده، نمک‌گیرِ این شرکت خواهم بود (ان شاءالله) ، تا ببینم این پیله در نهایت چه چیزی برای عرضه دارد.

خاتون

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۵/۰۶/۰۱ ، 22

خرس گنده

این دیالوگِ کلیشه‌ای که “خجالت بکش خرس‌گنده! تو با این قد و قامت، برای یک سوسک و مارمولکِ فسقلی جیغ ریز می‌کشی؟!”، سال‌هاست دیگر روی من اثر ندارد.

هنوز هم که هنوز است، با هر سن و سالی، منتظرِ ظهورِ یک شوالیه هستم؛ چون صادقانه بگویم: من حریفِ این جانداران حتی ریز و کوچولو هم نیستم! همین دیشب، مواجهه با یک «بچه مارمولکِ» کنجکاو، چنان ضربانِ قلبم را به شماره انداخت که تنها پناهگاهم شد بلندایِ اُپنِ آشپزخانه؛ آن‌جا، مثلِ یک ستادِ فرماندهیِ وحشت‌زده، مسیرِ گریزِ دشمن را با دقت رصد می‌کردم.

خلاصه که مادرجان، این نصیحت‌ها رویِ من اثر ندارد؛ چون ترس، قد و قواره نمی‌شناسد! :)))

خاتون

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۵/۰۶/۰۱ ، 13

آرامش در قبر

بلاخره به آرامش میرسم، وقتی بذارنم توی قبر ..

خاطرات یک آدمکش

*

*

*

پ.ن: کسی چه می داند آقای نویسنده؟

شاید قبر پایانی برای عدم آرامش نباشد و شروعی باشد برای آن.

ای کاش می شد راجع به آن با قطعیت صحبت کرد

بعضی از آدم ها

بعضی آدم‌ها از زندگی‌مان نمی‌روند؛

حتی وقتی از کنارمان رفته‌اند.

نه حضورشان شرطِ دوست‌داشتن است، نه حرف‌زدن با آن‌ها؛

گاهی فقط جایگاهی که در قلبمان ساخته‌اند، برای همیشه باقی می‌ماند. 🦋

خاتون

هیچ مپرسید

شاید باورش سخت باشد؛ اما آدمی به ریزبینیِ من، یادش نمی‌آید در آن لحظات دقیقاً چه گفتی یا از چه‌ها نام بردی. آنچه در ذهنم نقش بسته، جز‌به‌جزِ «ذوق‌کردنت» است؛ ابهتِ نگاهت به هنگامِ بیان.

بی‌سبب نیست که شاعر می‌گوید:

«وقتی که نبینم رخش احوال توان گفت

این دم که درو می‌نگرم هیچ مپرسید»

خاتون

شرح با تو

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۵/۰۵/۲۶ ، 19
  • tag عکس

ماموریت غیرممکن

و بشر به چه ویژگی‌اش می‌نازد، آن هم وقتی می‌فهمد…

نه آن‌گونه که باید، اختیار و حقِ انتخاب دارد؛ اما در ظاهر، با حقِ انتخاب باید تصمیم بگیرد و مسئولیتِ تمامِ آنچه انتخاب می‌کند، با اوست.

شاید در گوشه‌ای از ذهنم، آن پستویِ پستو که دسترسی به آن «ماموریتِ غیرممکن» است، می‌دانستم از ازدواج می‌ترسم؛ اما اصلاً به روی خودم نمی‌آوردم و همه‌چیز را با معیارهایی در لباسِ منطق، به خوردِ منطقم می‌دادم؛ و حتی شاید به خوردِ دل.

این حقیقت، چه دوستش داشته باشم و چه نداشته باشم، چه بخواهم و چه نخواهم، امشب پیدایش شد؛ آن هم به‌گونه‌ای که کیش و مات شدم.

ریشه‌ی ترس را می‌دانم؛ یا حداقل فکر می‌کنم که می‌دانم. (به نامِ مقدسِ…؛ کمال‌گرایی و…)

مصداقِ بارزِ این حقیقت: وقتی کسی نسبتاً معیارهایت را دارد، و حتی از تو خوشش آمده، و حالا که می‌خواهد بیشتر بشناسدت، تو به دنبالِ هر راهِ گریزی می‌گردی برای اینکه قسمت نباشد.

حقیقتِ تلخی است؛ حقِ انتخاب داری، اما با هزاران پیش‌فرضِ تعریف‌شده.

خاتون

پ.ن: این بنده ی خدا هم با اینکه از ایشون اصرار (آشنایی بیشتر) و از بنده انکار (حالا شما باز هم خوب فکرهاتون رو جمع بندی کنید، بذارید فردا تصمیم بگیرید) در نهایت با اختلاف یک روز، خودشون روند آشنایی رو کنسل کردند؛ علت شغل بنده بود و محیط کار صنعتی. هرچند حسی به من میگه موضوع شغل نبود اما به بیان ایشون اکتفا می کنم؛ قسمت نبود و یا نخواستبم قسمت باشد، نمی دانم!

با همین روند پیش بروم سر از خانه ی سالمندان درخواهم آورد؛ حواست باشه خاتون خانم!

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۵/۰۵/۲۵ ، 8

کیومی

حاجی باهات موافقم.

کلمه «حاجی» برام جالب شد :)

؛ بیشتر از اون، جالب بودن کتاب به این هست که نویسنده اصطلاحات مرتبط با استاندارد و کیفیت رو با زبون ساده در کتابش توضیح داده.

پ.ن: کتاب کیومی (هوتن هاشمی)

پ.ن: یاد آن لحن "حاجی الان انتظار داری عدد مقاومتا رو یادم باشه؟" افتادم. :) . می دانم که دلم به هر بهانه ای از تو یاد خواهد کرد؛ تا کی؟ نمی دانم!

بخواهد کشف کند

چند وقت پیش، با وجودِ مخالفتِ اولیه‌ام ــ به‌خاطرِ هم‌کفو نبودنِ تحصیلاتمان ــ قرار شد جلسه‌ای برای آشنایی، با حضورِ مادرها برگزار شود.

او دکتری داشت و با توجه به شغلش، بعید نبود بخواهد باز هم ادامه‌ی تحصیل بدهد. من اما کارشناسی دارم و فعلاً هیچ قصدی برای ادامه‌ی تحصیلات ندارم. چیزی که کنجکاوی‌ام را قلقلک می‌داد، این بود که ببینم ادعایش درباره‌ی بی‌اهمیت بودنِ تحصیلات، واقعاً چقدر با حقیقت فاصله دارد. بالاخره بیشترِ آدم‌هایی که تحصیلات بالاتری دارند، گاهی حتی حاضر نیستند با هم‌سطح‌های خودشان آشنا شوند؛ چه رسد به ازدواج با کسی که از نظرِ مدرک، در جایگاهِ پایین‌تری قرار دارد.

اما آنچه این آشنایی را برایم متفاوت می‌کرد، غافلگیر شدنِ خودم بود.

او، برخلافِ بیشترِ آدم‌ها، تلاش کرده بود دنیای مرا کشف کند؛ و این برایم عمیقاً جذاب بود. بیان کرد که در یکی از فضاهای مجازی، دیدگاه‌هایم را خوانده و حتی سعی کرده آیدی‌ام را پیدا کند؛ هرچند در نهایت به آدمِ اشتباهی پیام داده بود. وقتی به او گفتم: «من آن آدم نیستم»، با تعجب گفت: «پس بگو… گفتم چرا پیام‌هایم سین می‌خورد ولی جوابی داده نمی‌شد؟» و با لبخند سرش را تکان داد.

می‌گفت هرکدام از دیدگاه‌هایی که نوشته بودم، برایش جذاب بوده‌اند (گاهی می‌پرسید: فلان جا چرا این‌طور فکر می‌کردید؟ چی شد که به این نتیجه رسیدید و..)، آن‌قدر که در پایان جلسه بیان کرد:

«حتی اگر این وصلت قسمت نباشد، دوست داشتم شما را ببینم؛ حتی شده برای چند ساعت بیشتر بشناسمتان.»

هر بار که صحبت می‌کردیم، میکروفون را به او می‌دادم تا از خودش بگوید؛ اما او چند جمله بیشتر درباره‌ی خودش نمی‌گفت و دوباره از من می‌خواست ادامه بدهم. حرفم را قطع نمی‌کرد. و در پایانِ گفت‌وگو، از من با این ویژگی‌ها یاد کرد: جرئت‌مندی، فعال بودن و…

این آشنایی همان شب، با نهایتِ احترامِ دوطرفه به پایان رسید. نمی‌دانم قسمت نبود، یا ما نخواستیم قسمت باشد؛ نمی‌دانم!

تجربه‌ی جالب وقت گذاشتن برای شناختن و کشف کردنِ یک انسان دیگر دوباره برایم روشن کرد که «معناگرا بودن» برایم چه معیارِ مهمی است؛ آن‌قدر مهم که می‌تواند بسیاری از ویژگی‌های دیگرِ آدم‌ها را زیرِ سایه‌ی خودش ببرد.

در روزگاری که آدم‌ گاهی یا باید قاتلِ زنجیره‌ای باشد یا معناگرایی تمام‌عیار تا وقت بگذارد، گوش بدهد و تلاش کند تو را از زبانِ خودت بشناسد؛ از میانِ کلمه‌هایت، از لابه‌لای نگاهت و از چیزهایی که بی‌آنکه بدانی، درباره‌ی خودت فاش می‌کنی.

و شاید همین بود چیزی که مرا غافلگیر کرد:
این‌که کسی، پیش از آن‌که بخواهد تو را قضاوت کند، خواسته بود تو را بفهمد و کشف کند.

خاتون

پ.ن: یکی از ویژگی‌هایی که باعث شد «آقای خاص»، خاص بشود همین معناگرا بودنِ او بود؛ آن هم از زمانی که در وبلاگش به دنبال جذب مخاطب نبود و تفکراتش را می‌نوشت و بی‌آنکه بداند خاتونی از آن طرف دیوار چقدر با طرز فکر او و نوشته‌هایش ارتباط برقرار می‌کند… این ماجرا از سال‌های ۹۸ و ۹۹ شروع شد. همچنین تا اینجا که من اطلاع دارم، در ۳۰ سال زندگی ام، او اولین پسری بود که وقت گذاشته بود تا حداقل با خواندن نوشته هایم کمی مرا بشناسد.

گوشه ای از قایق

..

سهراب! بد نگفتم به مهتاب هرگز

گرچه من تب داشتم

من گذاشتم که احساس هوایی بخورد

وز پس کوچه ی قلبم

بگذارد که تنهایی ام آواز بخواند

..

خاتون

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۵/۰۵/۱۷ ، 22

تقدیم به

تقدیم به خاتونِ کوچولوی مهربانم که ناخواسته، شانه‌هایش زیرِ بارِ مسئولیت‌ها خم شده بود؛ و حالا، دیگر به تو کوچولوی دوست‌داشتنی قول می‌دهم که می‌توانی سبک‌بال‌تر از همیشه در عالمِ کودکیِ خود به گشت و گذار بپردازی.

دریافت موسیقی: Self Discovery

خاتون

پ.ن: از آخرین نامه ام به تو چندسالی می گذرد ..

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۵/۰۵/۱۷ ، 22

به آقای خاصِ دنیای خاتون

«آیا من از تو به ویژگی‌هایت رسیده‌ام، یا چون این ویژگی‌ها را در تو دیدم، جذبت شدم؟»

و خب، اکنون بعد از ۸ ماه پاسخ برایم روشن شد؛ آقای خاص! تو اکثرِ آنچه را که می‌خواستم در خود داشتی. اما زیباییِ ماجرا در اینجاست که راه همچنان برای هردوی ما باز است؛ به این امید که کسی را بیابیم که حتی بیش از من برای تو، یا تو برای من، تبلورِ آن ویژگی‌های خواستنی باشد.

خاتون

پ.ن: آنچه در روحِ تو مرا جذب می‌کرد:

معناگرایی، مهربانی، خوش‌قلبی، منطقی بودن، هوش علمی و هیجانی، شوخ‌طبعی، اهل مطالعه بودن و «چرا گفتن»، تلاشگری و جنم داشتن، خداشناسی، امانت‌داری، همدلی و گوش فعال داشتن، ظرافت بیان و رفتار، تعادل منطق و احساس، امن بودن و امن بودن

و خب، خیلی سخت است کسی را بیابی که اکثرِ معیارهای آدمی را داشته باشد (به‌خصوص اینکه بتوانی پیشش خودت باشی بدون سانسور)، اما قسمت نباشد… مسلماً آدمی وقتی می‌بیند آنچه می‌خواهد در واقعیتِ جهان وجود دارد، توقعش بالاتر می‌رود.

آقای خاصِ دنیای خاتون!

از خداوند بهترین ها را برایت می خواهم و میخواهم کسی را بر سر راهت قرار دهد که از حضورش در دنیایت غرق آرامش شوی (خیر دنیا و سعادت آخرت) و تمام آنچه باشد که تو از همدم و همراه میخواهی؛ اقرار میکنم که از هرگونه شادمانی ات قلبم شاد می شود.

و در نهایت تو را به خداوند میسپارم که او می داند چگونه هوای بنده اش را داشته باشد خصوصا وقتی که او برای بنده ی دیگرش، عزیز است و محترم.

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۵/۰۵/۱۵ ، 0

طرحواره

وقتی سر از قضیه طرحواره ها در میاری،

یه طرحواره جدید به اسم «آشنایی با طرحواره ها» برات ایجاد میشه :))

خاتون

پ.ن: فکر کنم قراره از این به بعد سوال "طرحواره ات چیه؟" به سوالات آشناییم اضافه بشه ): (:

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۵/۰۵/۱۲ ، 22

آخرین بازدید

اگر همه‌یِ درها را بسته‌ای، پنجره‌یِ “آخرین بازدید” را نیمه‌باز بگذار. بگذار بدانم که هستی… همین برایِ آرامشِ این روزهایم در این هیاهوی جنگ کافی‌ست.

پنج سال پیش، با شتابی بی‌رحمانه، تمام ردپاهای تو را پاک کردم؛ با این تصور که منطق، پیش از آنکه فرصتی به دل بدهد، راه را می‌بندد و رهایی می‌آورد. اما می‌بینم که آن پاک کردنِ سریع، نه تنها چیزی را حل نکرد، که هیچ؛ دل هنوز هم در حسرتِ همان نشانه‌هاست.

اکنون، برخلاف آن روزها، اجازه می‌دهم نشانه‌ها پیشِ چشمانم باشند؛ می‌گذارم دل، با تماشایِ واقعیت، بالاخره یاد بگیرد چگونه آنچه را که متعلق به او نیست، رها کند.

خاتون

نیکان کوچولو

امروز، همان مسافرِ کوچکی که تازه به سیاره‌ی ما پا گذاشته است، در آغوشم آرام گرفت؛ با نجوایم میانِ هیاهویِ ناآرامی‌هایش سکوت کرد و حقیقتاً دلم لرزید.

هر بار که نوزادی در پناهِ آغوشم آرام می‌گیرد، گویی نشانه‌ای‌ست برایِ ادامه دادن؛ امیدی به نگاهِ خداوند که هنوز مرا در زمره‌ی کسانی ندانسته است که پاک‌سرشتان از حضورشان می‌گریزند.

دلم لرزید و گرم شد؛ این سکوتِ معصومانه در آغوشِ من، برایم نشان از آن دارد که علیرغمِ تمامِ طوفان‌هایِ زندگی، هنوز می‌توانم پناهی برایِ آرامش باشم

خاتون

پ.ن ۱: خیلیییییییی قشنگ نگاهت میکرد و به صدات گوش میداد دیدی🥹🥹🥹🥹منم ذوقی شده بودمممم🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹

پ.ن ۲: کوچولوی بامزه امروز رسما مامانت اعلام کرد که من خاله ی توام :)

کارت پستال

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۵/۰۵/۰۸ ، 22

سپر احساس

آن دم که سپرِ احساست در برابرِ کسی بر زمین افتاد، بی‌درنگ فاتحه‌یِ دل را بخوان.

«خیال می‌کنی نهنگ‌ها نمی‌دانند

آمدن به ساحل یعنی مرگ؟!

خیال می‌کنی به عاقبتش فکر نکردم

که گفتم: “دوستت دارم”…؟!»

(پوریا نبی‌پور)

نمی‌دانم چرا، به جایِ آنکه نگرانِ احساسِ بی‌سپر گشته‌ام باشم، نگرانِ توأم؛ که مبادا آرامشت برهم خورده باشد و من نیز غباری بر خاطرِ آسوده‌ات نشانده باشم. نمی‌خواهم دغدغه‌ای بر دغدغه‌هایت بیفزایم و در نهایت، دلم را تنها به این خوش می‌کنم که شاید این نوشته ها را نمی‌خوانی؛ که شاید، از آرامشی که آرزویش را دارم، دور نیستی.

خاتون

ناخوداگاه

ناخوداگاه لباس خوداگاه را پوشیده بود و در میان مثال هایم از ویژگی های تو حرف میزد؛

بی آنکه نامت را برده باشم، نامت را فریاد می زد.

خاتون

پ.ن: صحنه دلگیری بود، دم درب خروجی هر دو متوجه یکدیگر شدیم و فکر میکنم که هردویمان عامدانه رو برگرداندیم؛ نمیخواهم معذبت کنم اما نمیدانم چرا روبر می گردانی؟ می خواهی معذب نشوم و یا امیدوار؟

هر کدام هم که باشد از منش و رفتارت جز خیر و خوبی نمی توان تفسیر کرد و خب حالا

آقای خاص، سلام ..

اول و اخر هفته (۲۵ تیرماه)

اولِ هفته بود؛ از فاصله‌ی ۷۰ متری، با آنکه نمی‌توانستم پلاکِ ماشین را ببینم، احساس می‌کردم خودت باشی. چقدر دلم می‌خواست موقعِ خروج از پارکینگ، من هم دمِ درِ خروجی بودم؛ اما منطقم، همان فاصله‌ی امن را دوست داشت و دل به دلم نمی‌داد...

آخرِ هفته بود؛ نمی‌دانم حواست بود یا نه، واقعاً عجله داشتی یا نه... اما همان چند کلمه‌ی کوتاهی که هنگامِ مکالمه‌ات با گوشی شنیدم، با همان طنین و لحنِ خاصت، برای دلِ بی‌قرارم کافی بود. منطقم، خدا را شکر گویان از اینکه هر دو موقعیت، سلام و علیکی نداشتیم، راضی بود؛ اما دل، با هیجانش، پشتِ پنجره‌ی پرده‌کشیده‌ی منطق، فریاد می‌زد.

قرار‌های زیادی برای اشنایی و خواستگاری داشته ام، اما...
یا منطق ردشان می‌کند،
یا اگر منطق کوتاه می‌آید، دل باجِ منطق را نمی‌‌پذیرد.

نمی‌دانم این حس چه نام دارد، اما بد به دلم نشسته‌ای...

و بگذار تمامِ نگفته‌هایم را این‌گونه به پایان ببرم:
خداوندا! اگر بندهٔ خوبت را از تو می‌خواهم و تو صلاح نمی دانی، دیگر چه از من بر می‌آید؟

من قدم‌هایم را برداشتم؛ شجاعانه، آگاهانه، عارفانه...
اما نشد.

و تو خدایی؛ هم می‌دانی و هم می‌توانی.
مثل همیشه، این کلامت دلم را می‌لرزاند:

**«قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ»**
*(ما نگاه‌هایِ انتظارآمیزِ تو را به سوی آسمان می‌بینیم)*

خداوند (سوره بقره، آیه ۱۴۴)

خاتون

افکار آن روز ها و این روزها

این روزها، به سانِ سابق به تو فکر می‌کنم؛ اما جنسِ فکر کردنم فرق دارد.

آن روزها، دوستم داشتی؛ اما این روزها، من تنها جزو معیارهای منطقی‌ات هستم.

آن روزها، میانِ دل و منطق، بی‌خواب می‌شدی؛ اما این روزها، منطقِ محضِ مهربانی هستی.

آن روزها، هدیه‌ات معنایِ “دوست داشتن” داشت؛ اما این روزها، معنایِ “دِین نداشتن” را می‌دهد.

مرا ببخش که مجبورم این روزها، به جای تو، افکارت را بخوانم و ترجمه کنم؛ آن هم وقتی که مرا به قیامت حواله داده‌ای!

با تمامِ افکارِ آن روزها و این روزها، هنوز هم برایم «آقای خاص» محسوب می‌شوی…

و «من ...»

خاتون

پ.ن: تنها دغدغه ام این است که نکند تو با منطق و قلب مهربانت، حق انتخاب را از من دریغ کرده باشی...

عزیز مصر

چه شد که چنان در چشمم عزیز گشتی که هیچ‌کس به گرد پایت هم نمی‌رسد؟!

و خدا نکند که به سببِ همین دست‌نیافتنی بودنت، عزیزِ مصر‌دل شده باشی…

خاتون

پ.ن: یادت هست در آخرین دیدارمان، هنگامِ خداحافظی گفتم:

«چند ماه دیگر، این آدمی که روبرویت نشسته دیگر نخواهد بود و احساسی متفاوت خواهم داشت…»

حق با من بود. حال اگر نبضِ شریانم را بگیری و نامِ خودت را بر زبان بیاوری، خواهی دید که نه تنها بی‌احساس نشده‌ام، که این حس علاقه دوچندان شده است. اما خب… چه می‌شود کرد؟ دل است دیگر…

آهنگ مجنون

یکی طلبت

تقصیرِ کیست که…

نکته‌به‌نکته، دستورِ پخت را با دقت انجام می‌دهم، اما در میانِ همین‌ها، از فکرم می‌گذری و با خود می‌گویم: کاش تو هم بودی.

بعد از دو ساعت تلاش، می‌بینم هیچ‌چیزِ کیک، سرِ جای خودش نیست!

تقصیرِ کیست که…

من باید یک کیکِ بدون روغن را، به تنهایی، بخورم؟!

یکی، طلبت آقایِ خاص :)

خاتون

تقصیر تو نیست

تقصیر تو نیست که

با دیدنِ خوراکی‌های مورد‌علاقه‌ات، شوقِ پیشکش کردنشان تمام وجودم را می‌گیرد...

تقصیر تو نیست که

در چشمانم چنان جای گرفته‌ای که دیگر هیچ‌کس به چشمم نمی‌آید؛

باور نمی‌کنی؟ امتحان کرده‌ام، از من بپرس...

تقصیر تو نیست که

این دنیای کوچک، دیگر حتی به تصادف هم تو را بر سر راهم قرار نمی‌دهد.

تقصیر تو نیست که

در عالم رویا، سنگ صبورِ واگویه‌ها و درددل‌هایم شده‌ای.

اما در این میان، من هم بی‌گناهم؛

که تو را می‌خواهم و با منطقی سرد، خود را به سکوت وا می‌دارم…

خاتون

آهنربای احساس

افراد آنلاين: 1 نفر

بازديد صفحه امروز: 2

بازديد امروز: 2 نفر

بازديد دیروز: 2 نفر

بازديد هفتگی: 4 نفر

*

حضورت را حس می‌کنم؛

همچون آهنربایی از جنسِ احساس، پشت دیوار سرد منطق…

*

پ.ن:

کودک درونم با شیطنت طعنه آمیزی زمزمه میکند: «هر روز ربات ها وبلاگ ها را میخوانند ..»

و من نمیدانم با این استعاره چه کنم؟!

خاتون

حتی اگر ..

«می‌خواهم این عشق را تجربه کنم، حتی اگر همین امشب ناپدید شود»؛ شاید عمیق‌ترین درک از عشق همین باشد: اینکه از فردایِ سوگواری‌ها باخبر باشی، اما بدانی آن لحظاتِ شیرینِ کوتاه، به تمامِ اندوهِ پس از آن می‌ارزد.

خاتون

پ.ن: ارزشش را داشت.

مگر آسمان به زمین می‌آید؟

با خود عهد بسته بودم که به هیچ بهانه و از هیچ راهی، یادی از تو نکنم؛ چه برسد به آنکه تماسی بگیرم. اما اگر این نیم‌وجبیِ کوچک که مدام با گوشی‌ام سرگرم است، این دفعه به جای پیام اتفاقی شماره‌ات را بگیرد و ناگهان مرهمِ گمشده‌ی دلتنگی‌ام شود، چه؟

مگر آسمان به زمین می‌آید؟

خاتون

مخاطب

و از آن جهت که دوست دارم صداقتی بیش از پیش در نوشته هایم جاری شود، این بار وبلاگ را به آدرسی خواهم برد که جز خودم کسی نشان از آن نخواهد داشت حتی عزیزترین هایم ..

و یا شاید همه چیز را بگذارم و با نشان بی نشانی در جایی دیگر قلم بردارم؛ به همین جهت به رسم ادب و معرفت باید به اطلاع می رساندم

ارادتمند شما،

خاتون

پ.ن: به گمان دیگری نروید (نه از کسی گریزانم و نه از کسی رنجش بر دل دارم) که برخی گمان ها گناهند ..

پ.ن: جالبه که عزیزترین هایم در دو ماه متولد شده اند: خرداد و اسفند؛ از همین تریبون به بیانی ساده اما پر از آرزوی خیر و سلامتی و خوشبختی می گویم: « پیشاپیش تولدتون مبارک🪻، منتظر خبرای خوش + شیرینی خوشمزه مخصوص خاتون از جانبتون هستم :) »

بازنگری: ۱۴۰۴/۱۲/۰۱

و خدانگهدار ..

خواندن بیشتر ..

آمدیم 🫶🏻 وطن🇮🇷

آمدیم و عجب حضوری❣️

«ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود

خون دل ها خورده ایم خون دل ها خورده ایم»

خاتون

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۴/۱۱/۲۲ ، 15
  • tag وطن

می آییم ..

برای آنکه وطنم ایران، سرای #اپستین_باز ها نشود می آییم

برای آنکه وطنم ایران، سرای #دیکتاتور های پهلوی و اجنبی نشود می آییم

برای آنکه وطنم ایران، ایران بماند می آییم ..

خاتون

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۴/۱۱/۲۲ ، 3
  • tag وطن