بلاخره به آرامش میرسم، وقتی بذارنم توی قبر ..
خاطرات یک آدمکش
پ.ن: کسی چه می داند آقای نویسنده؟
شاید قبر پایانی برای عدم آرامش نباشد و شروعی باشد برای آن.
ای کاش می شد راجع به آن با قطعیت صحبت کرد
* اینکه چطوری به یک باور، باور داریم خیلی مهم تر از این هست که به چی باور داریم..
*ممکنه در آزاد ترین محیط ممکن باشی (آزادی بیان و اندیشه و ..) ولی بسته ترین ذهن رو داشته باشی
بیشترین کتاب ها رو بخونی ولی بگردی چیزی رو پیدا کنی که باور تو رو تائید میکنه (جمله بندی رو بعدا اصلاح میکنم)
پادکست مغز ایدئولوژیک: +B

حاجی باهات موافقم.
کلمه «حاجی» برام جالب شد :)
؛ بیشتر از اون، جالب بودن کتاب به این هست که نویسنده اصطلاحات مرتبط با استاندارد و کیفیت رو با زبون ساده در کتابش توضیح داده.
پ.ن: کتاب کیومی (هوتن هاشمی)
اکنون کاری را شروع کرده ام که
میتوانستم ده سال پیش آغاز کنم،
اما از اینکه برای آن بیست سال دیگر
صبر نکردم، دلشادم.
پائولو کوئلیو
وقتی مخاطب ندارید
میتونید صادقانه ترین احساساستتون رو بیان کنید ..
گیل پل


قبلا میتوانستم دختری بی فکر و بی خیال و آسوده باشم!
چون چیز ارزشمندی نداشتم که از دست بدهم.
ولی حالا...
تا آخر عمر یک نگرانی بزرگ خواهم داشت.
هر وقت که تو از من دور باشی به همه ی اتومبیل هایی فکر میکنم که ممکن است تو را زیر بگیرند.
یا همه ی تخته های اعلامیهای که ممکن است روی سرت بیفتد!
و یا همهی میکروبهای وحشتناکی که ممکن است بخوری...
آرامش خیالم تا ابد از بین رفته است!
📕 بابا لنگ دراز
✍🏻 جین وبستر
شاهرگهای زمین از داغ باران پر شدهست
آسمانا! کاسهی صبر درختان پر شدهست
فاضل نظری
ارتباط معنایی میان جرقه زن آبگرمکن، شعله و حافظ:
«میانِ گریه میخندم، که چون شمع اندر این مجلس
زبانِ آتشینم هست، لیکن در نمیگیرد»
و شاید برای همین است که زبان آتشین جرقه زن نیز در نمی گیرد ...
سعی کردم نبضش را بگیرم، مشکل از جرقه زن نبود، رگلاتور و .. هم؛
برای این زبان آتشین، گاز نمی آمد که نشان از خرابی شیر برقی بود که با کمی جابه جا کردن سیم های آن، زبان آتشین آن در گرفت
و بعله :)
(چه زیباست ...)
خاتون
دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمیگیرد
ز هر در میدهم پندش ولیکن در نمیگیرد
خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو
که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمیگیرد
بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین
که فکری در درون ما از این بهتر نمیگیرد
صراحی میکشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش این زرق در دفتر نمیگیرد
من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی
که پیر می فروشانش به جامی بر نمیگیرد
از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش
که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمیگیرد
سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز
برو کاین وعظ بیمعنی مرا در سر نمیگیرد
نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است
دلش بس تنگ میبینم مگر ساغر نمیگیرد
میان گریه میخندم که چون شمع اندر این مجلس
زبان آتشینم هست لیکن در نمیگیرد
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمیگیرد
سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است
چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمیگیرد
من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار
اگر میگیرد این آتش زمانی ور نمیگیرد
خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت
دری دیگر نمیداند رهی دیگر نمیگیرد
بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم
که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمیگیرد
حافظ
آدمهای دوازدهِ شب به بعد
را جدی نگيريد
خودشان نيستند
كودكِ احمقِ درونشان است ...
علی قاضی نظام
پ.ن: آقاااای نویسنده چیکار کودک درون بنده ی خدا دارید؟ کودک درونم یه گوشه ی اتاق نشسته (نون و ماستش رو میخوره)، نه از دیوار راست بالا میره و نه سر به سر کسی میذاره، این روزا تمام شیطنتاش تو کاغذ و قلم و مداد رنگی جا خوش کرده ..
وقتی کافکا بیمار بود و به برلین نقل مکان کرد، روزی در پارک دختربچهای را دید که عروسکش را گم کرده بود و با گریه دنبالَش میگشت.
کافکا با او تمام پارک را گشت، اما عروسک پیدا نشد.
فردایش، با لبخند به دخترک گفت:
«از عروسکت نامهای رسیده... نوشته نگرانم نباش، من به سفر رفتم!»
از آن روز، هر روز نامهای تازه از «عروسک» میآمد؛ پر از ماجراهای خیالی و زیبا از شهرها و آدمهایی که در سفر دیده بود.
دخترک دیگر گریه نمیکرد. او منتظر نامههای تازه بود.
تا اینکه یک روز، کافکا با یک عروسک دیگر برگشت.
دخترک گفت:
«اما این، عروسک من نیست!»
کافکا لبخند زد و نامهی آخر را داد.
در نامه نوشته بود:
«سفر، من را تغییر داده است.»
دخترک عروسک را بوسید و با شادی به خانه رفت.
سالها بعد، وقتی بزرگ شده بود، در دل همان عروسک یادداشتی پنهان یافت با دست خط کافکا:
«هر چیزی را که بدان عشق میورزی، شاید روزی از دست بدهی...
اما عشق، به شکلی دیگر، به سوی تو بازخواهد گشت.»
چه قشنگ گفته:
« به من یک کتاب هدیه بده؛ کتاب مورد علاقهی خودت رو. زیر اون قسمتهایی که باعث میشه احساساتت زنده بشه خط بکش. کنار جملاتی که لبخند روی لبت میاره ضربدر بزن. کلماتی که باهاشون گریه کردی رو به من نشون بده.
همهی آرزوی من اینه که تو رو سطر به سطر یک کتاب بخونم و بشناسم »
(؟-؟)
پ.ن: این موضوع راجع به فیلم ها هم صدق می کنه ..

یه زوج خوش ذوق استان فارسی
توی جشن عروسیشون به هر میهمان و خانواده یه سند هدیه درخت دادن که به نام هر کس توی دشت ارژن فارس کاشته شده؛
(?_?)
پ.ن: به نظرم یکی از قشنگترین یادگاری هاست از یک مجلس شادی

نوشته بود: وقتی مامان با آب حوض دستاش رو می شوره ...
کسی که با هیولاها مبارزه می کند باید «مراقب» باشد که در این روند تبدیل به یک هیولا نشود. و اگر زمان طولانی به یک پرتگاه خیره شوید، پرتگاه هم به (دورن) شما خیره خواهد شد.
فردریش نیچه
«مشخصا اون «مراقب» بودن خیلی سخته و خیلی ها در این پروسه تبدیل به هیولا میشوند»
در دردها دوست را خبر نکردن، خود یک عشقورزیدن است. تقیهی درد زیباترین نمایش ایمان است. به محبّت خلوصی میبخشد که سخت شیرین است.
علی شریعتی
« بچه بودم گاهی مسابقات وزنه برداری رو میدیدم
طرف مثلا ۲۰۰ کیلو میزد ولی ۲۰۱ کیلو رو نمیتونست
با خودم میگفتم فقط یک کیلو بود که…
بزرگتر شدم
وزنه بردار نشدم
اما فهمیدم خیلی وقتها که آدمها با یک ضربه ی کوچک میشکنن
بخاطر ضعفشون نیست
بخاطر اون ۲۰۰ کیلویی هست که حمل میکنن و نمیدونیم! »
از پنجره
بوی سوختگی میآید؛
انگار همین حوالی
یک نفر تمامِ گذشتهاش را آتش زده
جنگلی را سوزانده
که یک درخت را فراموش کند...
حسین حائریان
ﺑﯽجهت ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺧﺎطرهای را ﮐﻪ ﻣﻨﺠﻤﺪ ﺷﺪه وادار ﺑﻪ ذوب ﺷﺪن ﮐﺮد؛ در آن ﺻﻮرت اﯾﻦ ﺗﮑﻪهای ﯾﺦ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺑﻪ آب ﮐﺜﯿﻒ و ﻟﺰﺟﯽ ﻣﯽﺷﻮد و ﻣﯽﭼﮑﺪ.
ھﯿﭻ ﭼﯿﺰ را ﻧﺒﺎﯾﺪ دوﺑﺎره زﻧﺪه ﮐﺮد؛ از ذھﻦ ﻧﺮم و ﻧﺎزک ﺷﺪهی آدم ﺑﺎﻟﻎ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺧﻮاﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﺪت وﺣﺪت اﺣﺴﺎﺳﺎت ﮐﻮدﮐﺎﻧﻪ را دوﺑﺎره اﺣﯿﺎ ﮐﻨﺪ و ﺑﻪ ﺗﺠﺮﺑﻪ درﺑﯿﺎورد!
📒ﺑﯿﻠﯿﺎرد در ﺳﺎﻋﺖ ﻧﻪوﻧﯿﻢ
#هاینریش_بل
حتی در هنگام اختلافاتمان
قلبِ من بر علیه من بود؛
با من برای تو گریه میکرد..
محمود درویش
خوش به حال آن مردی که در زندگیش
تو راه بروی
خوش به حال مردی که برایش
تو شیرینزبانی کنی
خوش به حال مردی که دستهای قشنگ تو
دگمههای پیرهنش را باز کند، ببندد
تا لبهات به نجوایی بخندد.
خوش به حال من...
عباس معروفی
بر تواضعهای دشمن،
تکیه کردن ابلهی است!
#مذاکره
وَ...
اگر روزی
از تو در مورد
من پرسیدند، بی درنگ بگو
شعر را دوست داشت و مرا بسیار...
(؟-؟)
الهی!استغفار خواستن
غفران توست ..
با خاطره گناه چه کنیم؟
&&&
الهی! در بسته نیست
ما دست و پا بسته ایم ..
&&&
الهی! تو پاک آفریده ای،
ما آلوده کرده ایم ...
علامه حسن زاده
کاش می شد از آن هایی که دنیا را ترک کرده اند می پرسیدیم :
آیا اندوه پایان گرفت ؟
در را
محكم نبند!
قلبى كه به دنبالت میدود،
بيشتر وقتها
چون كودكى،
با انگشتهاى خونين!
به من باز میگردد
عبدالمنعم عامر
این تیکه از کتاب ١٩٨۴ از جورج اورول رو به بهترین شکل ممکن منو توصیف میکنه:
"من کسی که دوستش داشتم را رها کردم، اتفاقا آدم ساختن و ادامه دادن هستم؛ اما اگر قرار باشد همیشه در حال تلاش کردن برای این باشم که بگویم" من وجود دارم" ترجیح میدهم فراموش شوم..!".
مکثی کرد و نوشت:
«ممنون که در دلم ریشه دواندی.»
گفتم:
«خاکت خوب بود؛ من گیاهی نیمهجان بودم،
خسته از زیستن و از ماندن؛
هوای تو سبزم کرد…»
الهی تو پاک آفریده ای،
ما آلوده کرده ایم ...
علامه حسن زاده
با تو همهٔ دنیا یک فرصت کوتاه است
بگذار غزل باشد این فرصت کوتاهم
#روزنگار، ۲۱ دی، زادروز
#افشین_یداللهی