Ms.Smarty

عکس هدر

زبان آتشین

ارتباط معنایی میان جرقه زن آبگرمکن، شعله و حافظ:

«میانِ گریه می‌خندم‌، که چون شمع اندر این مجلس

زبانِ آتشینم هست، لیکن در نمی‌گیرد»

و شاید برای همین است که زبان آتشین جرقه زن نیز در نمی گیرد ...

سعی کردم نبضش را بگیرم، مشکل از جرقه زن نبود، رگلاتور و .. هم؛

برای این زبان آتشین، گاز نمی آمد که نشان از خرابی شیر برقی بود که با کمی جابه جا کردن سیم های آن، زبان آتشین آن در گرفت

و بعله :)

(چه زیباست ...)

خاتون

دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی‌گیرد
ز هر در می‌دهم پندش ولیکن در نمی‌گیرد
خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو
که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی‌گیرد
بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین
که فکری در درون ما از این بهتر نمی‌گیرد
صراحی می‌کشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی‌گیرد
من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی
که پیر می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرد
از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش
که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی‌گیرد
سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز
برو کاین وعظ بی‌معنی مرا در سر نمی‌گیرد
نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است
دلش بس تنگ می‌بینم مگر ساغر نمی‌گیرد
میان گریه می‌خندم که چون شمع اندر این مجلس
زبان آتشینم هست لیکن در نمی‌گیرد
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد
سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است
چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی‌گیرد
من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار
اگر می‌گیرد این آتش زمانی ور نمی‌گیرد
خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت
دری دیگر نمی‌داند رهی دیگر نمی‌گیرد
بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم
که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی‌گیرد

حافظ

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۴/۰۸/۳۰ ، 13

تو فقط غر بزن :)

دیشب خواب دیدم که مدیر آزمایشگاه مشتری‌مون، طبق معمول تماس گرفته و بعد از کلی درد و دل و شکایت‌های روتین یکدفعه با ایست قلبی از دنیا رفت...

صبح که بیدار شدم، با اینکه می‌دونستم خواب بوده،حس سنگینی داشتم. دنبال یه بهونه می‌گشتم تا بهش زنگ بزنم و بگم: "خانم مهندس، حالت خوبه عزیز؟"

در همین فکرها بودم که تماس گرفت. اولین بار بود که از دیدن اسمش روی صفحه گوشی اینجوری خوشحال می شدم؛ گوشی رو برداشتم. جواب دادن همانا و طوفان غر های معمول هم همانا، اما من بر خلاف همیشه آروم بودم و با خودم میگفتم: "خدارو شکر که ماجرای دیشب خواب بوده، غر بزن عیبی نداره .."

با ملایمت پاسخ می دادم و میگفتم"خداقوت"، طوری که فراموش کرده بودم اصلاً سمت شغلی‌مون چیه و چه رابطه‌ای داریم...

گاهی وقتا فقط کافیه که ترس از دست دادن کسی روی دلت سایه بندازه، آن وقت قربان صدقه‌ی کسی می روی که روزی چند بار با غر زدن هایش دیوانه ات می‌کند..

خاتون

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۴/۰۸/۲۷ ، 21

آدمهای ۱۲ شب به بعد

آدمهای دوازدهِ شب به بعد
را جدی نگيريد
خودشان نيستند
كودكِ احمقِ درونشان است ...

علی قاضی نظام

پ.ن: آقاااای نویسنده چیکار کودک درون بنده ی خدا دارید؟ کودک درونم یه گوشه ی اتاق نشسته (نون و ماستش رو میخوره)، نه از دیوار راست بالا میره و نه سر به سر کسی میذاره، این روزا تمام شیطنتاش تو کاغذ و قلم و مداد رنگی جا خوش کرده ..

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۴/۰۸/۲۶ ، 23

قربونش بشم منه ..

گاهی زور و بازوی قرص ها به میگرن نصف شب عود کرده نمی رسد و شروع تلخی را رقم می زند، اگر مثل چندماه پیش بود با همین اوصاف باز هم سرکار می رفتم و یک قرص دیگر هم آنجا میخوردم تا بتوانم به هر نحوی که شده به کارها رسیدگی کنم اما اینبار

ضمن آنکه قرص دوم را میخوردم به همه (مامان، منابع انسانی، همکارم و ..) اعلام کردم که امروز رو مرخصی میگیرم؛ سعی کردم استراحت کنم و کمی خوابیدم .. یکی دو ساعت بعد حالم بهتر شده بود و عجب روزی شد :)

امروز عشق خاله، اسمم رو گفت (تلفظش برای فسقلی ای به این سن و سال سخت هست)؛ حقیقتا دلم رفت براش..

دریافت: قربونش بشم منه ..

خاتون

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۴/۰۸/۲۲ ، 16

عروسک

وقتی کافکا بیمار بود و به برلین نقل مکان کرد، روزی در پارک دختربچه‌ای را دید که عروسکش را گم کرده بود و با گریه دنبالَش می‌گشت.
کافکا با او تمام پارک را گشت، اما عروسک پیدا نشد.
فردایش، با لبخند به دخترک گفت:
«از عروسکت نامه‌ای رسیده... نوشته نگرانم نباش، من به سفر رفتم!»

از آن روز، هر روز نامه‌ای تازه از «عروسک» می‌آمد؛ پر از ماجراهای خیالی و زیبا از شهرها و آدم‌هایی که در سفر دیده بود.
دخترک دیگر گریه نمی‌کرد. او منتظر نامه‌های تازه بود.

تا اینکه یک روز، کافکا با یک عروسک دیگر برگشت.
دخترک گفت:
«اما این، عروسک من نیست!»
کافکا لبخند زد و نامه‌ی آخر را داد.
در نامه نوشته بود:
«سفر، من را تغییر داده است.»

دخترک عروسک را بوسید و با شادی به خانه رفت.
سال‌ها بعد، وقتی بزرگ شده بود، در دل همان عروسک یادداشتی پنهان یافت با دست خط کافکا:

«هر چیزی را که بدان عشق می‌ورزی، شاید روزی از دست بدهی...
اما عشق، به شکلی دیگر، به سوی تو بازخواهد گشت.»


  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۴/۰۸/۲۱ ، 21

وروجک های شرکت

«دوستت دارم»هایی هستند، نه از جنس کلام؛

بلکه از جنسِ:

  • ​نگرانیِ خاموش
  • ​آرزویِ توان و خستگی ناپذیری
  • ​و دعایِ یک روز خوش

​که در رفتارهای اطرافیانمان جاری می‌شود و ما نباید به سادگی از کنارشان بگذریم؛

مثل هر از گاهی گذاشتن خوراکی خوشمزه به روی میزم توسط وروجک های IT / فنی و R&D / کیفیت ..

که بعد هم همانند پری مهربان غیب می شوند و من باید به دنبال آن ها بگردم ..

و خب

گاهی دوستت دارم ها به همین سادگی، خوشمزگی و ارزشمندی است.

خاتون

پ.ن: آبان ۱۴۰۴

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۴/۰۸/۱۴ ، 16

سلام

این دومین باری بود که او را در محیط کار می‌دیدم_ البته این بار از دور_ و نمی‌دانستم در آن جمع به او سلام کنم یا نه..
بهرحال از همین تریبون اعلام می کنم:


آقای خندان و خوش روی نردبان به دست،

آقای خاص، سلام :)

خاتون

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۴/۰۸/۱۲ ، 17

خوان اول ممیزی

بینندگان و شنوندگان گرامی

هم اکنون خبر با موفقیت پشت سر گذاشتن خوان اول ممیزی FATF :) را اعلام میکنم

حالا دس دس :)))

خوان بعدی اژده هاست ؛)

خاتون

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۴/۰۸/۱۰ ، 19

لالایی

امشب هیچ یک از لالایی هایم برای این چشمان خسته کارساز نبود

گاهی چیزی حریف تیم قوی خستگی و خیابان بی انتهای فکر نمی شود..

چاره چیست؟ هیچ

تنها کاری که از دستم بر می آید نوشتن است...

موسای دل، قصد کلیم الله شدن دارد اگر یار منت گذارد ..

خاتون

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۴/۰۸/۱۰ ، 0

همین حوالی

در دور دست ها به دنبال عشق نگردید که این #عزیز در همین حوالی است ..

* من این 12 ساعت کاری رو به شوق دیدنت پشت سر گذاشتم*

از ساعت 16 به بعد با طنین "دده" گفتن های تو که با چاشنی قربان صدقه های من پخش می شد، این ساعات کند و لاکپشتی کارهای معوق شده را گذراندم..

به راستی مگر می شود وقتی نیم وجب قد در آغوش مادربزرگش در خانه را بروی آدم باز می کند آن هم با لبخندی نمکین و ذوقی دلبرانه، عاشق نشد و خدا را برای داده و نداده اش شکر نکرد؟!

خدایا شکرت؛ خدایا شکرت برای داده و نداده ات ..

و اما عشق

به قول رسول یونان،

« عشق
راهی ست برای
بازگشت به خانه
بعد از کار
بعد از جنگ
بعد از زندان
بعد از سفر
بعد از ...
من فکر می کنم
"فقط عشق"
می تواند پایان رنج ها باشد ...! »

خاتون

پ.ن:

استقبال گرم فسقلی خاله و مامان، آرامش چشمان خواهر، چای خوش آمد گویی سید و ..

باز هم «اوستا کریم چاکریم»

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۴/۰۸/۰۷ ، 22

حال و هوای روزهای قبل از ممیزی

بدون شرح ..

خاتون

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۴/۰۸/۰۷ ، 13

کتاب مورد علاقه ی تو

چه قشنگ گفته:
« به من یک کتاب هدیه بده؛ کتاب مورد علاقه‌ی خودت رو. زیر اون قسمت‌هایی که باعث می‌شه احساساتت زنده بشه خط بکش. کنار جملاتی که لبخند روی لبت میاره ضربدر بزن. کلماتی که باهاشون گریه کردی رو به من نشون بده.
همه‌ی آرزوی من اینه که تو رو سطر به سطر یک کتاب بخونم و بشناسم »

(؟-؟)

پ.ن: این موضوع راجع به فیلم ها هم صدق می کنه ..

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۴/۰۸/۰۶ ، 6

ردپای مقصود نویسنده

در آغاز هر کتاب،

در سطر به سطر

در کلمه به کلمه

در پاورقی به پاورقی

در جستجوی ردپای مقصود نویسنده ام

گاهی می یابم و

گاه از درک آن عاجز و ناتوان می مانم؛

و اگر کسی کتابی را معرفی کرده باشد،

به همراه مقصود نویسنده، به دنبال نشانک هایی از معرف در این جنگل سرسبز می گردم؛ دوست دارم بدانم کدام مسیر جذاب را برگزیده و به چه سبب ...

خاتون

پ.ن: خاطرات یک مُغ

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۴/۰۸/۰۴ ، 19

خونه آقاجون

گاهی باید عادت های همیشگی را برهم زد و تکانی به تکرار مکررات زندگی داد؛

مثلا به جای میز، روی زمین سفره انداخت

به جای پذیرایی در اتاق دور هم جمع شد

و در کنار تخت عزیزانی که در دنیای دیگری سیر می کنند، از خوشی ها گفت و اهنگ شاد گذاشت و..

به قول آقا سید:« بهتره که به زندگان رسیدگی کرد ..»

خاتون

.

دریافت آهنگ: باهار شیراز

دریافت آهنگ: بیا بریم کوه

به یاد آقاجون:

دریافت آهنگ: باده باده

دریافت آهنگ: تیه کال برنو : تَک تِهنا هم که بُوم خُش سیم یه ایله

.

پ.ن: حال و هوای خانه و اهالی خانه عوض شد وقتی عادت همیشگی را برهم زدم، به راستی که برنو بلند آقاجونم و هنجارشکن :))

صبحانه ی سه نسل مادربزرگ ، مادر و دختر حسابی چسبید.

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۴/۰۸/۰۲ ، 8