نمیدونم چند وقت دیگه که برمیگردم نوشته های قبلم رو میخونم چه حسی به این نوشته خواهم داشت اما در حال حاضر از شدت خستگی بدخواب شدم و امروز روز سومی هست که این روند ادامه داره ..
فکری که خستگی نمیشناسه، نمیذاره بخوابی و در حال حاضر هیچ کنترلی بر این حجم از افکار افسار گسیخته ندارم ..
راه نجات آخر رو در نوشتن پیدا کردم که امیدوارم ناامیدم نکنه ..
در این لحظه که می نویسم در بیشترین فشار کاری، عاطفی و روحی به سر می برم، به گونه ای که نایی برایم نگذاشته است و امان از فردا که روز پدر است .. تلاش میکنم جو خانه را عوض کنم تا دلتنگی های من و مادرم برای پدران آسمانی مان کمتر شود ..
شاید دیگر برای روح های آسمانی شان، منزلگاه زمین و آن یک وجب جا مهم نباشد اما لحظه ای از خاطر من کنار نمی رود در این سرما چه بر سر جسم های عزیزانمان زیر خرمن های خاک با آن کفن و سنگ لحد می گذرد ...
دلتنگی است و منطق نمی شناسد .. دلتنگی است و زمان نمی شناسد ..
اصرار این روزهایم برای ارتقا نیافتن سمت شغلی ام بی ربط با احوال پریشانم نیست و اطرافیانی که حق کم آوردن به من نمی دهند..
خاتون