Ms.Smarty

عکس هدر

اول و اخر هفته (۲۵ تیرماه)

اولِ هفته بود؛ از فاصله‌ی ۷۰ متری، با آنکه نمی‌توانستم پلاکِ ماشین را ببینم، احساس می‌کردم خودت باشی. چقدر دلم می‌خواست موقعِ خروج از پارکینگ، من هم دمِ درِ خروجی بودم؛ اما منطقم، همان فاصله‌ی امن را دوست داشت و دل به دلم نمی‌داد...

آخرِ هفته بود؛ نمی‌دانم حواست بود یا نه، واقعاً عجله داشتی یا نه... اما همان چند کلمه‌ی کوتاهی که هنگامِ مکالمه‌ات با گوشی شنیدم، با همان طنین و لحنِ خاصت، برای دلِ بی‌قرارم کافی بود. منطقم، خدا را شکر گویان از اینکه هر دو موقعیت، سلام و علیکی نداشتیم، راضی بود؛ اما دل، با هیجانش، پشتِ پنجره‌ی پرده‌کشیده‌ی منطق، فریاد می‌زد.

قرار‌های زیادی برای اشنایی و خواستگاری داشته ام، اما...
یا منطق ردشان می‌کند،
یا اگر منطق کوتاه می‌آید، دل باجِ منطق را نمی‌‌پذیرد.

نمی‌دانم این حس چه نام دارد، اما بد به دلم نشسته‌ای...

و بگذار تمامِ نگفته‌هایم را این‌گونه به پایان ببرم:
خداوندا! اگر بندهٔ خوبت را از تو می‌خواهم و تو صلاح نمی دانی، دیگر چه از من بر می‌آید؟

من قدم‌هایم را برداشتم؛ شجاعانه، آگاهانه، عارفانه...
اما نشد.

و تو خدایی؛ هم می‌دانی و هم می‌توانی.
مثل همیشه، این کلامت دلم را می‌لرزاند:

**«قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ»**
*(ما نگاه‌هایِ انتظارآمیزِ تو را به سوی آسمان می‌بینیم)*

خداوند (سوره بقره، آیه ۱۴۴)

خاتون

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۵/۰۴/۳۰ ، 11

افکار آن روز ها و این روزها

این روزها، به سانِ سابق به تو فکر می‌کنم؛ اما جنسِ فکر کردنم فرق دارد.

آن روزها، دوستم داشتی؛ اما این روزها، من تنها جزو معیارهای منطقی‌ات هستم.

آن روزها، میانِ دل و منطق، بی‌خواب می‌شدی؛ اما این روزها، منطقِ محضِ مهربانی هستی.

آن روزها، هدیه‌ات معنایِ “دوست داشتن” داشت؛ اما این روزها، معنایِ “دِین نداشتن” را می‌دهد.

مرا ببخش که مجبورم این روزها، به جای تو، افکارت را بخوانم و ترجمه کنم؛ آن هم وقتی که مرا به قیامت حواله داده‌ای!

با تمامِ افکارِ آن روزها و این روزها، هنوز هم برایم «آقای خاص» محسوب می‌شوی…

و «من ...»

خاتون

پ.ن: تنها دغدغه ام این است که نکند تو با منطق و قلب مهربانت، حق انتخاب را از من دریغ کرده باشی...

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۵/۰۴/۲۱ ، 18

عزیز مصر

چه شد که چنان در چشمم عزیز گشتی که هیچ‌کس به گرد پایت هم نمی‌رسد؟!

و خدا نکند که به سببِ همین دست‌نیافتنی بودنت، عزیزِ مصر‌دل شده باشی…

خاتون

پ.ن: یادت هست در آخرین دیدارمان، هنگامِ خداحافظی گفتم:

«چند ماه دیگر، این آدمی که روبرویت نشسته دیگر نخواهد بود و احساسی متفاوت خواهم داشت…»

حق با من بود. حال اگر نبضِ شریانم را بگیری و نامِ خودت را بر زبان بیاوری، خواهی دید که نه تنها بی‌احساس نشده‌ام، که این حس علاقه دوچندان شده است. اما خب… چه می‌شود کرد؟ دل است دیگر…

آهنگ مجنون

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۵/۰۴/۲۱ ، 18

یکی طلبت

تقصیرِ کیست که…

نکته‌به‌نکته، دستورِ پخت را با دقت انجام می‌دهم، اما در میانِ همین‌ها، از فکرم می‌گذری و با خود می‌گویم: کاش تو هم بودی.

بعد از دو ساعت تلاش، می‌بینم هیچ‌چیزِ کیک، سرِ جای خودش نیست!

تقصیرِ کیست که…

من باید یک کیکِ بدون روغن را، به تنهایی، بخورم؟!

یکی، طلبت آقایِ خاص :)

خاتون

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۵/۰۴/۲۱ ، 18

تقصیر تو نیست

تقصیر تو نیست که

با دیدنِ خوراکی‌های مورد‌علاقه‌ات، شوقِ پیشکش کردنشان تمام وجودم را می‌گیرد...

تقصیر تو نیست که

در چشمانم چنان جای گرفته‌ای که دیگر هیچ‌کس به چشمم نمی‌آید؛

باور نمی‌کنی؟ امتحان کرده‌ام، از من بپرس...

تقصیر تو نیست که

این دنیای کوچک، دیگر حتی به تصادف هم تو را بر سر راهم قرار نمی‌دهد.

تقصیر تو نیست که

در عالم رویا، سنگ صبورِ واگویه‌ها و درددل‌هایم شده‌ای.

اما در این میان، من هم بی‌گناهم؛

که تو را می‌خواهم و با منطقی سرد، خود را به سکوت وا می‌دارم…

خاتون

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۵/۰۴/۲۱ ، 18

آهنربای احساس

افراد آنلاين: 1 نفر

بازديد صفحه امروز: 2

بازديد امروز: 2 نفر

بازديد دیروز: 2 نفر

بازديد هفتگی: 4 نفر

*

حضورت را حس می‌کنم؛

همچون آهنربایی از جنسِ احساس، پشت دیوار سرد منطق…

*

پ.ن:

کودک درونم با شیطنت طعنه آمیزی زمزمه میکند: «هر روز ربات ها وبلاگ ها را میخوانند ..»

و من نمیدانم با این استعاره چه کنم؟!

خاتون

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۵/۰۴/۲۱ ، 18

حتی اگر ..

«می‌خواهم این عشق را تجربه کنم، حتی اگر همین امشب ناپدید شود»؛ شاید عمیق‌ترین درک از عشق همین باشد: اینکه از فردایِ سوگواری‌ها باخبر باشی، اما بدانی آن لحظاتِ شیرینِ کوتاه، به تمامِ اندوهِ پس از آن می‌ارزد.

خاتون

پ.ن: ارزشش را داشت.

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۵/۰۴/۲۱ ، 18

مگر آسمان به زمین می‌آید؟

با خود عهد بسته بودم که به هیچ بهانه و از هیچ راهی، یادی از تو نکنم؛ چه برسد به آنکه تماسی بگیرم. اما اگر این نیم‌وجبیِ کوچک که مدام با گوشی‌ام سرگرم است، این دفعه به جای پیام اتفاقی شماره‌ات را بگیرد و ناگهان مرهمِ گمشده‌ی دلتنگی‌ام شود، چه؟

مگر آسمان به زمین می‌آید؟

خاتون

  • chat
  • person Ms.Smarty
  • schedule ۱۴۰۵/۰۴/۲۱ ، 18