اولِ هفته بود؛ از فاصلهی ۷۰ متری، با آنکه نمیتوانستم پلاکِ ماشین را ببینم، احساس میکردم خودت باشی. چقدر دلم میخواست موقعِ خروج از پارکینگ، من هم دمِ درِ خروجی بودم؛ اما منطقم، همان فاصلهی امن را دوست داشت و دل به دلم نمیداد...
آخرِ هفته بود؛ نمیدانم حواست بود یا نه، واقعاً عجله داشتی یا نه... اما همان چند کلمهی کوتاهی که هنگامِ مکالمهات با گوشی شنیدم، با همان طنین و لحنِ خاصت، برای دلِ بیقرارم کافی بود. منطقم، خدا را شکر گویان از اینکه هر دو موقعیت، سلام و علیکی نداشتیم، راضی بود؛ اما دل، با هیجانش، پشتِ پنجرهی پردهکشیدهی منطق، فریاد میزد.
قرارهای زیادی برای اشنایی و خواستگاری داشته ام، اما...
یا منطق ردشان میکند،
یا اگر منطق کوتاه میآید، دل باجِ منطق را نمیپذیرد.
نمیدانم این حس چه نام دارد، اما بد به دلم نشستهای...
و بگذار تمامِ نگفتههایم را اینگونه به پایان ببرم:
خداوندا! اگر بندهٔ خوبت را از تو میخواهم و تو صلاح نمی دانی، دیگر چه از من بر میآید؟
من قدمهایم را برداشتم؛ شجاعانه، آگاهانه، عارفانه...
اما نشد.
و تو خدایی؛ هم میدانی و هم میتوانی.
مثل همیشه، این کلامت دلم را میلرزاند:
**«قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ»**
*(ما نگاههایِ انتظارآمیزِ تو را به سوی آسمان میبینیم)*
خداوند (سوره بقره، آیه ۱۴۴)
خاتون