چه شد که چنان در چشمم عزیز گشتی که هیچکس به گرد پایت هم نمیرسد؟!
و خدا نکند که به سببِ همین دستنیافتنی بودنت، عزیزِ مصردل شده باشی…
خاتون
پ.ن: یادت هست در آخرین دیدارمان، هنگامِ خداحافظی گفتم:
«چند ماه دیگر، این آدمی که روبرویت نشسته، دیگر نخواهم بود و احساسی متفاوت خواهم داشت…»
حق با من بود. حال اگر نبضِ شریانم را بگیری و نامِ خودت را بر زبان بیاوری، خواهی دید که نه تنها بیاحساس نگشته ام، که این حس علاقه دوچندان شده است. اما خب… چه میشود کرد؟ کار دل است دیگر…