راس همین ساعات، ۱۲ سال پیش در ایستگاه اتوبوس منتظر بودی

در آن تاریکی دست تکان دادنم را دیدی و با لبخند جواب دادی؛

تا به خانه رسیدیم علت برق چشمانت را فهمیدم .. خوشحال بودی از اینکه بلاخره بعد از سال ها توانستی غافلگیرم کنی، حق داشتی، غافلگیر کردن دختری که همیشه روز تولدش را از همان اول ماه در بوق و کرنا میکند سخت است.. و هنوز هم غافلگیر کردن دخترت سخت است، سخت؛

حالا دیگر نه از تولدهای زودتر از موعد غافلگیر می شود و نه از رها شدن های ناگهانی..

راس همین ساعات بغضی گلویم را می فشارد؛ راستی گل رز صورتی روی کیک را یادت هست؟

خاتون