وقتی کافکا بیمار بود و به برلین نقل مکان کرد، روزی در پارک دختربچه‌ای را دید که عروسکش را گم کرده بود و با گریه دنبالَش می‌گشت.
کافکا با او تمام پارک را گشت، اما عروسک پیدا نشد.
فردایش، با لبخند به دخترک گفت:
«از عروسکت نامه‌ای رسیده... نوشته نگرانم نباش، من به سفر رفتم!»

از آن روز، هر روز نامه‌ای تازه از «عروسک» می‌آمد؛ پر از ماجراهای خیالی و زیبا از شهرها و آدم‌هایی که در سفر دیده بود.
دخترک دیگر گریه نمی‌کرد. او منتظر نامه‌های تازه بود.

تا اینکه یک روز، کافکا با یک عروسک دیگر برگشت.
دخترک گفت:
«اما این، عروسک من نیست!»
کافکا لبخند زد و نامه‌ی آخر را داد.
در نامه نوشته بود:
«سفر، من را تغییر داده است.»

دخترک عروسک را بوسید و با شادی به خانه رفت.
سال‌ها بعد، وقتی بزرگ شده بود، در دل همان عروسک یادداشتی پنهان یافت با دست خط کافکا:

«هر چیزی را که بدان عشق می‌ورزی، شاید روزی از دست بدهی...
اما عشق، به شکلی دیگر، به سوی تو بازخواهد گشت.»