دیشب خواب دیدم که مدیر آزمایشگاه مشتری‌مون، طبق معمول تماس گرفته و بعد از کلی درد و دل و شکایت‌های روتین یکدفعه با ایست قلبی از دنیا رفت...

صبح که بیدار شدم، با اینکه می‌دونستم خواب بوده،حس سنگینی داشتم. دنبال یه بهونه می‌گشتم تا بهش زنگ بزنم و بگم: "خانم مهندس، حالت خوبه عزیز؟"

در همین فکرها بودم که تماس گرفت. اولین بار بود که از دیدن اسمش روی صفحه گوشی اینجوری خوشحال می شدم؛ گوشی رو برداشتم. جواب دادن همانا و طوفان غر های معمول هم همانا، اما من بر خلاف همیشه آروم بودم و با خودم میگفتم: "خدارو شکر که ماجرای دیشب خواب بوده، غر بزن عیبی نداره .."

با ملایمت پاسخ می دادم و میگفتم"خداقوت"، طوری که فراموش کرده بودم اصلاً سمت شغلی‌مون چیه و چه رابطه‌ای داریم...

گاهی وقتا فقط کافیه که ترس از دست دادن کسی روی دلت سایه بندازه، آن وقت قربان صدقه‌ی کسی می روی که روزی چند بار با غر زدن هایش دیوانه ات می‌کند..

خاتون