و بشر به چه ویژگیاش مینازد، آن هم وقتی میفهمد…
نه آنگونه که باید، اختیار و حقِ انتخاب دارد؛ اما در ظاهر، با حقِ انتخاب باید تصمیم بگیرد و مسئولیتِ تمامِ آنچه انتخاب میکند، با اوست.
شاید در گوشهای از ذهنم، آن پستویِ پستو که دسترسی به آن «ماموریتِ غیرممکن» است، میدانستم از ازدواج میترسم؛ اما اصلاً به روی خودم نمیآوردم و همهچیز را با معیارهایی در لباسِ منطق، به خوردِ منطقم میدادم؛ و حتی شاید به خوردِ دل.
این حقیقت، چه دوستش داشته باشم و چه نداشته باشم، چه بخواهم و چه نخواهم، امشب پیدایش شد؛ آن هم بهگونهای که کیش و مات شدم.
ریشهی ترس را میدانم؛ یا حداقل فکر میکنم که میدانم. (به نامِ مقدسِ…؛ کمالگرایی و…)
مصداقِ بارزِ این حقیقت: وقتی کسی نسبتاً معیارهایت را دارد، و حتی از تو خوشش آمده، و حالا که میخواهد بیشتر بشناسدت، تو به دنبالِ هر راهِ گریزی میگردی برای اینکه قسمت نباشد.
حقیقتِ تلخی است؛ حقِ انتخاب داری، اما با هزاران پیشفرضِ تعریفشده.
خاتون
پ.ن: این بنده ی خدا هم با اینکه از ایشون اصرار (آشنایی بیشتر) و از بنده انکار (حالا شما باز هم خوب فکرهاتون رو جمع بندی کنید، بذارید فردا تصمیم بگیرید) در نهایت با اختلاف یک روز، خودشون روند آشنایی رو کنسل کردند؛ علت شغل بنده بود و محیط کار صنعتی. هرچند حسی به من میگه موضوع شغل نبود اما به بیان ایشون اکتفا می کنم؛ قسمت نبود و یا نخواستیم قسمت باشد، نمی دانم!
با همین روند پیش بروم سر از خانه ی سالمندان درخواهم آورد؛ حواست باشه خاتون خانم!