آن دم که سپرِ احساست در برابرِ کسی بر زمین افتاد، بیدرنگ فاتحهیِ دل را بخوان.
«خیال میکنی نهنگها نمیدانند
آمدن به ساحل یعنی مرگ؟!
خیال میکنی به عاقبتش فکر نکردم
که گفتم: “دوستت دارم”…؟!»
(پوریا نبیپور)
نمیدانم چرا، به جایِ آنکه نگرانِ احساسِ بیسپر گشتهام باشم، نگرانِ توأم؛ که مبادا آرامشت برهم خورده باشد و من نیز غباری بر خاطرِ آسودهات نشانده باشم. نمیخواهم دغدغهای بر دغدغههایت بیفزایم و در نهایت، دلم را تنها به این خوش میکنم که شاید این نوشته ها را نمیخوانی؛ که شاید، از آرامشی که آرزویش را دارم، دور نیستی.
خاتون