امروز، همان مسافرِ کوچکی که تازه به سیاره‌ی ما پا گذاشته است، در آغوشم آرام گرفت؛ با نجوایم میانِ هیاهویِ ناآرامی‌هایش سکوت کرد و حقیقتاً دلم لرزید.

هر بار که نوزادی در پناهِ آغوشم آرام می‌گیرد، گویی نشانه‌ای‌ست برایِ ادامه دادن؛ امیدی به نگاهِ خداوند که هنوز مرا در زمره‌ی کسانی ندانسته است که پاک‌سرشتان از حضورشان می‌گریزند.

دلم لرزید و گرم شد؛ این سکوتِ معصومانه در آغوشِ من، برایم نشان از آن دارد که علیرغمِ تمامِ طوفان‌هایِ زندگی، هنوز می‌توانم پناهی برایِ آرامش باشم

خاتون

پ.ن ۱: خیلیییییییی قشنگ نگاهت میکرد و به صدات گوش میداد دیدی🥹🥹🥹🥹منم ذوقی شده بودمممم🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹

پ.ن ۲: کوچولوی بامزه امروز رسما مامانت اعلام کرد که من خاله ی توام :)

کارت پستال