چند وقت پیش، با وجودِ مخالفتِ اولیهام ــ بهخاطرِ همکفو نبودنِ تحصیلاتمان ــ قرار شد جلسهای برای آشنایی، با حضورِ مادرها برگزار شود.
او دکتری داشت و با توجه به شغلش، بعید نبود بخواهد باز هم ادامهی تحصیل بدهد. من اما کارشناسی دارم و فعلاً هیچ قصدی برای ادامهی تحصیلات ندارم. چیزی که کنجکاویام را قلقلک میداد، این بود که ببینم ادعایش دربارهی بیاهمیت بودنِ تحصیلات، واقعاً چقدر با حقیقت فاصله دارد. بالاخره بیشترِ آدمهایی که تحصیلات بالاتری دارند، گاهی حتی حاضر نیستند با همسطحهای خودشان آشنا شوند؛ چه رسد به ازدواج با کسی که از نظرِ مدرک، در جایگاهِ پایینتری قرار دارد.
اما آنچه این آشنایی را برایم متفاوت میکرد، غافلگیر شدنِ خودم بود.
او، برخلافِ بیشترِ آدمها، تلاش کرده بود دنیای مرا کشف کند؛ و این برایم عمیقاً جذاب بود. بیان کرد که در یکی از فضاهای مجازی، دیدگاههایم را خوانده و حتی سعی کرده آیدیام را پیدا کند؛ هرچند در نهایت به آدمِ اشتباهی پیام داده بود. وقتی به او گفتم: «من آن آدم نیستم»، با تعجب گفت: «پس بگو… گفتم چرا پیامهایم سین میخورد ولی جوابی داده نمیشد؟» و با لبخند سرش را تکان داد.
میگفت هرکدام از دیدگاههایی که نوشته بودم، برایش جذاب بودهاند (گاهی میپرسید: فلان جا چرا اینطور فکر میکردید؟ چی شد که به این نتیجه رسیدید و..)، آنقدر که در پایان جلسه بیان کرد:
«حتی اگر این وصلت قسمت نباشد، دوست داشتم شما را ببینم؛ حتی شده برای چند ساعت بیشتر بشناسمتان.»
هر بار که صحبت میکردیم، میکروفون را به او میدادم تا از خودش بگوید؛ اما او چند جمله بیشتر دربارهی خودش نمیگفت و دوباره از من میخواست ادامه بدهم. حرفم را قطع نمیکرد. و در پایانِ گفتوگو، از من با این ویژگیها یاد کرد: جرئتمندی، فعال بودن و…
این آشنایی همان شب، با نهایتِ احترامِ دوطرفه به پایان رسید. نمیدانم قسمت نبود، یا ما نخواستیم قسمت باشد؛ نمیدانم!
تجربهی جالب وقت گذاشتن برای شناختن و کشف کردنِ یک انسان دیگر دوباره برایم روشن کرد که «معناگرا بودن» برایم چه معیارِ مهمی است؛ آنقدر مهم که میتواند بسیاری از ویژگیهای دیگرِ آدمها را زیرِ سایهی خودش ببرد.
در روزگاری که آدم گاهی یا باید قاتلِ زنجیرهای باشد یا معناگرایی تمامعیار تا وقت بگذارد، گوش بدهد و تلاش کند تو را از زبانِ خودت بشناسد؛ از میانِ کلمههایت، از لابهلای نگاهت و از چیزهایی که بیآنکه بدانی، دربارهی خودت فاش میکنی.
و شاید همین بود چیزی که مرا غافلگیر کرد:
اینکه کسی، پیش از آنکه بخواهد تو را قضاوت کند، خواسته بود تو را بفهمد و کشف کند.
خاتون
پ.ن: یکی از ویژگیهایی که باعث شد «آقای خاص»، خاص بشود همین معناگرا بودنِ او بود؛ آن هم از زمانی که در وبلاگش به دنبال جذب مخاطب نبود و تفکراتش را مینوشت و بیآنکه بداند خاتونی از آن طرف دیوار چقدر با طرز فکر او و نوشتههایش ارتباط برقرار میکند… این ماجرا از سالهای ۹۸ و ۹۹ شروع شد. همچنین تا اینجا که من اطلاع دارم، در ۳۰ سال زندگی ام، او اولین پسری بود که وقت گذاشته بود تا حداقل با خواندن نوشته هایم کمی مرا بشناسد.