نه کاری بود و نه سفرهای. هیچکدام! بی کار سفره نیست و بی سفره، عشق! بی عشق، سخن نیست و سخن که نبود فریاد و دعوا نیست، خنده و شوخی نیست؛ زبان و دل کهنه میشود، تناس بر لب میبندد، روح در چهره و نگاه در چشمها میخشکد! دستها در بیکاری فرسوده میشوند و بیل و منگال و دستکاله و علف تراش در پس کندوی خالی، زیر لایه ضخیمی از غبار رخ پنهان میکند. دیگر چه؟
محمود دولت آبادی