چشم باز کردم و دیدم سال هاست در انتظار نیمه ای که در روز ازل گمش کردم، چشم به در دوخته ام
در میان آشنایان او را ندیدم
و در میان هواخواهان او را نیافتم
با گذشت همه ی این سال ها، حالا که آینه ی جهان نمایی نیست تا او را نشانم دهد، جام زندگی ام را به تنهایی سر می کشم ...
گمان نداشتم این تنهایی به درازا بیانجامد
گمان نداشتم از آن همه شوق، منطق به جا ماند
و در نهایت ما را به این همه تنهایی خود گمان نبود ...
خاتون